مؤلف مجهول / قدرى
7
جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى )
شب و روز با كافران در نبرد « 1 » * دليران جنگى و مردان مرد ( a 10 ) يكى روز آن كافر ناصواب * روان كرد غراب « 2 » در روى آب فرستاد يك لشكر خون خوار * بجنگ عماد عرب گوش دار عماد عرب هيچ آگه نبود * ورا دولت و عقل همره نبود فرنگان شومى بمكر و حيل * بكردند بنياد جنگ و جدل ( b 10 ) به آخر هم از روى لهو [ و ] لعب * شكستى بدادند باهل عرب بسوختند « 3 » غراب و بندر همه * به بردند كشتى و لنگر همه چو سوختند كشتى و غراب را * به لشكر به بستند ره آب « 4 » را بكردند زخمى عماد عرب * دل شاه گبران بشد پرطرب ( a 11 ) جوانى دگر شيخ موسى بنام * بدى نزد نواب با احترام دو زخمش زدند آن سگان يسار « 5 » * بناليد « 6 » از غيرت روزگار چو موسى نيامد جوانى دگر * به مردى و مردانگى و هنر ولى كار چرخست چون تخته نرد * گهى برد نامرد گه برد مرد ( b 11 ) بتاراج بردند اموالشان * بدين نوع شد شرح احوالشان ايا مرغ خوش نغمه پرواز كن * سخن از سر داستان بازكن شنيدم كه يكروز وقت زوال « 7 » * فرنگان شوم سگ بدسگال
--> ( 1 ) . بونلى : نبر . ( 2 ) . غرّاب . ( 3 ) . چنان كه بسوختند با شيوهء ادبى زبان فارسى besookhtand تلفظ شود اين بيت و بيت بعدى بدرستى قرائت نخواهد شد . اما اگر سوختن به شيوهء مردم جنوب سوختن به صورت sokhtan تلفظ شود ، آهنگ شعرى كاملا موزون خواهد بود . در بيت بعد نيز چنين خواهد بود . ( 4 ) . « ره آب » در اينجا و ابيات آينده به معناى راه عبور دريايى است ، نه دستيابى به منبع آب شرب . ( 5 ) . ظاهرا يسار در اينجا به معناى روى و سيماى نامبارك و ناميمون است . ر . ك : لغتنامه ، مادهء يسار . بونلى : بسار . ( 6 ) . بونلى : نناليد . ( 7 ) . زوال - متمايل شدن آفتاب از وسط آسمان بسوى مغرب . ( فرهنگ معين )